خاورمیانه: افزایش بربریت نظامی

در پیامد ترور هدفمند استراتژیست نظامی برجسته ایران، قاسم سلیمانی، بدست آمریکا، سخن در بسیاری از پایتخت های جهان، و بویژه در اروپای باختر – چه به گونه ای آشکارا از آمریکا حمایت میکردند یا نه - در پیرامون پیشگیری از «افزایش» تنش ها در خاورمیانه بوده است. در حال گزارش در باره سرشت محدود واکنش آغازین ایران – حمله ای موشکی بر پایگاه های هوائی آمریکا در عراق، که به نظر میرسد تلفات و آسیب اندکی بر جای گذاشت – همان بانگ ها، در امید اینکه ایران آشوب را رها خواهد کرد، آه های اسودگی میکشیدند.

اما افزایش درگیری های نظامی در خاورمیانه – و سهم آمریکا از آن – از تنش کنونی میان آمریکای دولت ترامپ و جمهوری اسلامی ایران ریشه هائی عمیقتر دارد. در همان دوران جنگ سرد، این سرزمین حاوی ارزش فراوان استراتژیکی، تئاتر جنگ های نیابتی میان بلاک های روسی و آمریکایی بوده، از میان آن ها میتوان جنگ شش‌روزه، جنگ یوم کیپور، جنگ های داخلی ای که لبنان و افغانستان را پراکنده کردند، و یا جنگ ایران و عراق در دهه هشتاد میلادی، نام برد. با فروپاشی بلاک روسی در پایان آن دهه، آمریکا میکوشید که خود را تنها ابرقدرت جهان بر جای بگذارد، و از همکاران پیشینش در بلاک غرب میطلبید که به «نظم نوین جهانی» جورج بوش (پدر) برابر صدام حسین در 1991 بپیوندند. اما این «نظم نوین جهانی» توهمی بیش از آب در نیامد. به جای پدیدار کردن استحکام جهانی نوین – البته یکی که چیرگی آمریکا بوده باشد – هر ماجراجوئی جدید نظامی سر از اشوب درآورد: حالت کنونی دو کشور تسخیر شده در آغاز سده، افقانستان و عراق، نمونه ای تیزنگر از این فراهم میکند. مستقر بودن نیروهای آمریکایی در این دو کشور و نیاز به «محور چرخاندن» به خاور دور برای روبروئی با دعوت به رقابت چین در دوران اوباما نمونه ای دیگر از ناتوانمند شدن چنگ امپریالیسم آمریکایی در خاورمیانه است. در سوریه، امپریالیسم آمریکایی بیشتر و بیشتر به روسیه پوتین، که اکنون به اتحادی با ترکیه (عضوی از ناتو) برای پریشان کردن کرد هایی که پیش از آن با کمک آمریکا شمال سوریه را گرفته بودند، جای بقا داده است.

اگرچه آمریکا در حالت عقب نشینی بوده است، اما پافشاری به اینکه به هیچ وجه از خاورمیانه در نیامده است را نیز ادامه داده است. در عوض کار را به سوی حمایت پایدار از دو متحد اتکاپذیر خود در منطقه، یعنی عربستان و اسرائیل، کشانده است. در دوران ترامپ، وی همه وانمودی خود به عنوان میانجیگر میان اسرائیل و فلسطینی ها را نیز آشکارا رها کرده است. همچنین، آمریکا هیچ دلهره ای در باره حمایت از رژیم سعودی که جنگی خونین در یمن برپا کرده، و اپوزیسیون های خود را مانند خاشقجی به قتل می رساند و متلاشی میکند نیز ندارد. و بالاتر از همه چیز، او فشار ها را بر روی دشمن ارشد خود در منطقه، یعنی ایران، افزایش داده است.

از زمان سرنگون شدن شاه طرفدار آمریکا در انکه انقلاب اسلامی 1357 نامیده میشود، ایران با آمریکا بد بوده است. در دهه هشتاد میلادی وی (آمریکا) برای ناتوان کردن رژیم نوین ایران، از صدام حسین در جنگ خویش برابر ایران حمایت کرد. اما سرنگون شدن صدام در 2003 در های بزرگی در عراق برای ایران باز کرد: دولت تحت کنترل شیعان در عراق به رژیم تهران بسیار نزدیک است. این بسیار ارزو های امپریالیستی خود ایران را در خاورمیانه افزایش داده است: ایران در لبنان از طریق حزبالله حکومتی در یک حکومت تشکیل داده و هوادار اصلی حوثی ها در یمن در برخورد آنها با نمایندگان عربستان می باشد. سلیمانی معمار ارشد ایران در این ماجرا های امپریالیستی، و دیگر بهره برداری ها ایران بود.

پس بنابراین تصمیم ترامپ برای ترور سلیمانی بر پایه نتها یک هوسبازی یک رئیس جمهور براستی غیرقابل پیش بینی آمریکایی نبود، بلکه فرآورده یک استراتژی امپریالیستی تحت حمایت بخش بزرگی از بورژوازی آمریکا بود، حتی اگر دنبال کردن این منطق در دستگاه سیاسی-نظامی آمریکا ایجاد کرده است. به ویژه، این تصمیم آنهائی که هوادار طریقت میانجیگرتر اوباما بودند را خشمگین کرده است، طریقتی که در برجام (یکی از نخستین عهدنامه های دیپلماتیکی که ترامپ پس ریاست جمهوری از آنها بیرون کشید) به ارمغان آمد. این طریقت تلاش برای ساخت پل های دیپلماتیک به ایران شیوه کاری قدرت های بنیادی اروپا، که انگلستان را نیز شامل میشود، نیز بوده است، همان هایی که پس از خبر مرگ سلیمانی به سیاست های ترامپ ابراز بدگمانی کردند.

پشت پرده های خشونت: تنگنای سرمایه جهانی

این منتقدان بورژوای ترامپ شکایت کرده اند که «نقشه دراز مدت» پشت ترور سلیمانی را نمیبینند و ترامپ به اندازه کافی ناندیشیده است. آنان به بازگویی های خود در باره سرسپردگیشان به راه حل های عقلانی، سیاسی، و دیپلماتیک در رابطه با برخورد های جنگ مانند و رقابت هائی که در جهان در حال گسترش هستند، ادامه میدهند. اما سقوط سرمایه داری به جنگ گرایی محصول ترامپ و دیگر رهبران بد نیست، بلکه حاصل تنگنایی تاریخی سامانه سرمایه داری است، و آن فرقه های «مسئولیت گرا» بورژوا از ترامپ و دیگر پوپولیست ها کمتر نیازمند به دستگاه جنگی نیستند – بکاربری جنگ پهبادی در خاور میانه و دیگر مناطق از پیشروی های اوباما بود.

دولت ترامپ بر پایه بیاد داشن اینکه هم نظم کهن اتحادیه های نظامی، که در جنگ سرد نوسان شدند، و هم «نظم نوین جهانی» پس از 1989، به گونه ای برابرانه مرده اند، و اینکه سامانه نوین جهانی «هر مرد برای خود و پایین ترین برای شیطان» است: این روح راستین شعار «آمریکا اول» ترامپ است. و این برای خود نشانه «ازهم پاشی» خود جامعه در سطح روابط بین المللی ست – نشانه دوره پایانی سرمایه داری بعنوان یک حالت تولیدی، که با آغاز نخستین جنگ جهانی روشن شد. در این زمینه، آمریکا دیگر کدخدای جهان نمی باشد، اما بازیگر اصلی در سقوط جهان به آشوب است. ترامپ تنها انسان انگاری این آیین بیرحم است. برای این است که «نقشه دراز مدت» پشت ترور سلیمانی، بدون ربطی با پندار های شخصی ترامپ، هواداران و با پاسداران او، تنها یک نتیجه میتواند داشته باشد، و آن افزایش بربریت نظامی است، چه در دراز مدت یا کوتاه مدت رخ بدهد فرقی نداد. و همچون کابوسی که در سوریه مهیاست نشان میدهد، قربانی اصلی این افزایش « تلفات جانبی» جنگ، یا همان توده ها خواهند بود.

رژیم ایران و چپ سرمایه

سوی چپ دستگاه سیاسی سرمایه داری – دمکرات ها و «دموکرات های سوسیالیست» در آمریکا، کوربین گرا ها در بریتانیا، تروتسکیست ها در همه جا – مواضع خود را پی گرفته اند وقتی افزایش تنش های خاورمیانه را گردن آمریکا یا ترامپ می اندازند. این دنباله مفهومی است که آمریکا و غرب را تنها نیرو های امپریالیستی میداند، و متضاد آنها را نیروی های ناامپریالیستی و یا حتی ضد امپریالیستی مانند روسیه، چین، یا ایران مینامد. این دروغی بیش نیست: در این عصر همه کشور ها امپریالیستی هستند، از بزرگترین و توانمندترین کشور ها تا کشور های کوچکتر و کشور های ناجهانیتر. ایران، همانند اسرائیل، انگیزه های امپریالیستی خود را دارد، این از تلاش های وی در استفاده از جنگ نیابتی برای قدرت ارشد خاورمیانه شدن روشن است. در پشت انها کشور های امپریالیستی بزرگتر مانند روسیه و چین کمین کرده اند. در مقایسه، آنهائی که تحت استثمار شدن بدست سرمایه اند، هر چه کشوری که استثمار آنها را بررسی میکند، هیچ نفعی در هواداری از ماجراجوئی های امپریالیستی طبقه حاکم خود ندارند.

چپ همزمان برای گردآوری حمایت برای این کشور های «ستم دیده» و دولت ملت ها در تلاش است، و ادعا میکند که سوی ستمدیدگان و استثمارشدگان این کشور ها است. کشور هایی که حکومت طولانی اقتصاد جنگی در آنها و همچنین بهران اقتصادی جهانی (که برای کشوری مانند ایران شامل بار افزوده تحریم های آمریکایی نیز میشود) جنبش هائی عظیم از نارحتی مردمی و مخالفت با رژیم های خاورمیانه ای بوجود آورده است. این از تظاهرات دو سال اخیر در کشور هایی مانند عراق، ایران، و لبنان نمایان است. اما هنگامی که چپگرایان حمایت خود را از این جنبش ها نشان میدهند، زیر پای احتمال تحقق یک جنبش مستقل طبقاتی را خالی میکنند، زیرا که آنان در نقد ضعف های این جنبش ها، که منافع چندین طبقه در آنها به هم چسبیده است، کم میآند. براستی با حمایتشان از «ملی گرائی ستمدیدگان»، چپگرایان احتمال ناسیونالیست شدن این جنبش ها (مانند شعار های ضد ایرانی در عراق و حضور انبوه پرچم های ملی در لبنان) را تقویت میدهند. و اکنون که حکومت های ایران و عراق در تلاشند که خشم ضد حکومتی مردمان خود را به سوی همبستگی ملی ضد آمریکا بسیج کنند، همین چپگرایان، با بازگویی شعار های ضد آمریکایی، خود را بعنوان هواداران تلاش های جنگپرور ملاها نشان میدهند. و این یکی از طنز های ماجرا است که ترور سلیمانی اجازه داده است تا رژیم تهران بتواند از این کمپین ها برای افزایش اعتبار خود بعنوان حامی «منافع ملی» استفاده کند.

با این حال، با وجود پخش هزاران عکس و بنر از سلیمانی در شهر های گوناگون ایران، باور نمیکنیم که مردم ستمدیده و استثمار شده ایران کاملا گول خورده باشند: گذشته از همه چیز، این همان سلیمانی ای است که نیرو های نخبه اش در خط نخست بودند و سلاخی هایشان خیابان ها را از جنازه پر کرد. تظاهرات گسترده ای که در ایران، پس از اینکه رِژیم مسئولیت سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی را قبول کرد، بوجود آمد نشان میدهد که این «اتحاد مقدسی» که رژیم در تلاش ترویج دادنش بود هیچ پایه پایداری ندارد.

طبقه کارگر در ایران در دو سال اخیر نبرد های شجاعانه ای پیکار کرده است، و این دوباره نشان میدهد که توانی واقعی – مانند آنچه که در سال های 1356 و 1357 در لحظات خاصی دیدیم – برای فراهم کردن رهبری برای سایر جمعیت، به سوی دربرگرفتن ناراحتیشان در جنبش کارگری واقعی، در خود دارد.

اما برای تحقق این، مردمان ایران، عراق، و سایر کشور هائی که در خط مقدم نبرد امپریالیستی قرار دارند، باید برای دوری از مانع هایی که در راهشان قرار داده شده (چه در شکل ناسیونالیسم چه در شکل برتر دانستن «دموکراسی غربی»)، گنجایشی درونی پرورش دهند. اما بدون همبستگی فعال در میان خود و طبقه کاگر بین المللی، بویژه کشور های مرکزی این سامانه حاکم، برداشتن این گام اساسی شدنی نیست. نبرد های کنونی در فرانسه نشان میدهند که این یک امید بیهوده نیست.

در مقابل افزایش بربریت نظامی، تنها گام به پیش برای انسانیت افزایش نبرد طبقاتی علیه سرمایه، ستمی که می آورد، رقابت های ملیش، و جنگ هایش است.

Amos, 12.1.20