حریف اصلی امریکا کیست ؟ چین یا آلمان؟

ازیکی از خوانندگان نامه ای بدستمان رسید که درجنوب آلمان زندگی میکند. او در نامه اش می نویسد: در ماهنامه شماره 111 نوشته شده :" آلمان به مقام رقیب اصلی ایالات متحده امریکا صعود کرده یا اینکه بورژوازی آلمان چنین هدفی را دنبال میکند." این تحلیل می تواند بطور یقین ازنقطه نظر"خودمحوربینی" اروپا صادق باشد. به نظر من چین رقیب اصلی امریکا محسوب می شود. موقعیت چین درحال حاضر به او این امکان را می دهد که سیاست خارجی غیروابسته ای داشته باشد. این کشور از امکانات انسانی، اقتصادی و نظامی بسیار بالایی برخوردار است. برای من جالب است که نظرتان را درباره چین و پیشرفتهای آتی اش بدانم. آلمان خیلی مایل است که به رقیب اصلی امریکا مبدل شود ولی درحال حاضر ازبسیاری جهات بطور ناامیدانه ای مغلوب است و درآینده نزدیک هم قادر نخواهد بود بطور جدی امریکا را به مبارزه بطلبد.

جواب ما

رفیق عزیز، ما نظرتان را در مورد ساختار آتی بلوک امپریالیستی با علاقه زیادی خواندیم. شما به ما انتقاد میکنید که میگوئیم آلمان بطور یقین کاندیدای احتمالی است و قصدش رهبری بلوکی علیه امریکا می باشد. به نظر شما چین حریف اصلی امریکاست. ما با شما در این نقطه نظر توافق داریم که چین تنها کشوری ست که قادراست امریکا را به مبارزه یطلبد. قبل از واقعه یازده سپتامبر چین توسط مطبوعات و سخنگوی دولتی امریکا خطر جدی به حساب می آمد. تشنجات امریکا و چین در عرض سالهای گذشته افزایش یافته اند. مسئله تایوان و فرود اجباری هواپیمای جاسوسی امریکا در خاک چین ، تنگ شدن حلقه محاصره چین بدلیل تقاضای عضویت در سازمان تجارت جهانی وغیره . بعداز یازده سپتامبر چین ظاهراً خود را درصف دوستان واشنگتن در مبارزه علیه تروریسم قرار داد. رقابت های دو کشور بعلت حضور نظامی امریکا در آسیای مرکزی به حد انفجار رسیده است. دولت بوش سرسختانه از موضع گیری در قبال مسلمانان جدائی طلب درغرب چین سربازمی زند. پکن رسماً مواضع بوش را در قبال جنگ علیه تروریسم نمی پذیرد تا بدینوسیله درجریان سرکوب مسلمانان در غرب، کشورش از حمایت بین المللی برخوردارگردد. چین قویترین نیروی قاره آسیا و وزنه ای در هرم امپریالیستها می باشدو از توانائی های بالائی برای رهبری بلوک برخوردار است. وسعت خاک چین و میزان جمعیت آن در کنار منابع عظیم طبیعی اش زیربنای قدرتش را تشکیل می دهند. علاوه براین فاکتورها، چین بزرگترین قدرت نظامی آسیا محسوب می شود ویکی از قویترین ناوگانهای جنگی را در اختیار دارد. این کشور برخلاف آلمان و ژاپن، عضو ثابت شورای امنیت سازمان ملل می باشد و از حق وتو برخوردار است. چین قدرتی است اتمی که قادر به تولید سلاحهای کشتار همگانی می باشد. موشکهای دوربرد چین می توانند به این سلاحها مجهز شوند و هدفهای دشمن را براحتی مورد اصابت قرار دهند. چین به لحاظ اقتصادی کشوری است درحال توسعه که دربرخی از حوزه ها حرکت نوسازی را آغاز نموده تا بدینوسیله بتواند سرمایه های خارجی را بخود جلب نماید که بخش عظیمی از این سرمایه ها در حوزه های نظامی بکار گرفته می شود. چین بعلت موقعیت استراتژیکی اش در آسیا از اهمیت بین المللی فراوانی برخوردار است. آسیا بمثابه پرجمعیت ترین قاره جهان در قرن بیستم درمبارزه برای تسلط بردنیا، از اهمیت فراوانی برخوردار است. هرچند که قاره آسیا در جنگ جهانی اول نقش مهمی داشت ( رقابت ژاپن و روسیه یکی از عوامل پیدایش این جنگ خانمانسوز بود)، در جنگ جهانی دوم اروپا به صحنه ای از درگیریهای نظامی مبدل گشت و حتی در دوران جنگ سرد هم اهمیت خود را حفظ نمود. تا امروز چین در زمینه های گوناگونی بعنوان کشوری عقب افتاده و توسعه نیافتۀ " جهان سومی " باقی مانده است. البته اتحاد جماهیر شوروی سابق با وجود عقب ماندگی اقتصادی اش به مدت نیم قرن بعنوان یکی از مهمترین رقبای امریکا باقی ماند. واقعیت این است که قدرت های امپریالیستی قادرند ضعف خود را با بکار گرفتن ذخائر طبیعی، انسانی و قدرت نظامی بپوشانند. آلمان ازنظر مساحت و نیروی انسانی قابل مقایسه با چین نیست. ده سال بعدازفروپاشی نظم جنگی یالتا، هنوز قدرتهای مغلوب در جنگ جهانی دوم ( آلمان و ژاپن ) عضوثابت شورای امنیت سازمان ملل نیستند وحق وتو ندارند و مجاز به داشتن سلاحهای کشتار همگانی می باشند. به لحاظ مقایسه، آلمان و ژاپن نسبت به انگلیس و فرانسه از قدرت نظامی کمتری برخوردارند. برلین و توکیو مجبور به پذیرش این حقارت دردناک می باشند که نیروهای نظامی امریکا در خاک آنها پایگاه نظامی مستقرکند. این تحقیر از قرار معلوم شامل حال پکن نیست. بعنوان یک مارکسیست نباید فراموش کرد که قدرت اقتصادی زیربنای قدرت نظامی است. ژاپن دومین و آلمان سومین قدرت صنعتی جهان است. اقتصاد چین در مقایسه با اقتصاد ژاپن و آلمان، طبق جدول اندازه گیری توانایی های اقتصادی، در رده پائین تری قرار دارد. در عصر امپریالیسم نیروی بالقوه نظامی بیش از هرچیز دیگری تعیین کننده است. هرچند که آلمان و ژاپن فاقد ارتشی مداخله گر، متحرک و مجهز به آخرین امکانات نظامی می باشند ولی با این وجود بیشترین امکانات مالی، تکنولوژی، علمی و نیروی متخصص را در اختیار دارند که بتوانند در دراز مدت در زمینه نظامی هم با امریکا رقابت نمایند. در بسیاری از جنجال های برملا شده توسط سازمان ضد اطلاعات امریکا، صنایع آلمان اولین آدرس برای آن بخش از کشورهایی است که مایلند به تکنولوژی اتمی دست یابند ولی امکانات تولید آنرا در اختیار ندارند. با این وجود تاریخ نشان میدهد که نه ژاپن بلکه آلمان خطرناکترین حریف امریکا می باشد. در جنگ جهانی دوم آلمان در صف مخالف دونیروی عمده شرکت کننده در جنگ قرار داشت. در هنگام جنگ سرد آلمان مهمترین جبهه محسوب می شد. باوجودیکه ژاپن از نظر صنعتی پیشرفته تراز آلمان است اما آلمان همچنان خطرناکترین دشمن امریکا باقی می ماند. برای درک این موضوع نه فقط توانایی اقتصادی آلمان بلکه باید توانایی اقتصادی کل اروپا را در نظر گرفت. اروپا به لحاظ بازار، تمرکز سرمایه مالی ، صنایع و مجموعه ای از امکانات علمی و تکنولوژیکی تنها منطقه ای از جهان است که قادر است با امریکای شمالی رقابت نماید. خطر برای امپریالیسم امریکا تنها از جانب آلمان نیست بلکه سران واشنگتن بیش از هرچیز وحشت دارند که بخش عظیمی از توانائی های اروپا در دست و یا تحت کنترل نیروی زمینی قاره کهن قرارگیرد. همانطور که درجنگ جهانی دوم پیش آمد. نیروی اقتصادی قاره آسیا قابل مقایسه با اروپا نیست. ژاپن علاوه براین توسط دریا از خشکی جدا شده است. درواقع موقعیت جغرافیایی ژاپن درقرن 19 مانع شد که این کشور مستعمره کشورهای اروپائی شود و بتواند قبل از سال 1914 مرحله صنعتی شدن را طی کند. ولی ژاپن بدلیل موقعیت جغرافیایی ویژه اش برای صعنتی شدن، زمان و نیروی بیشتری نیاز داشت تا در قاره آسیا قدعلم کند. فراموش نکنیم که آلمان در ابتدای جنگ جهانی دوم بخش اعظمی از قاره اروپا را درعرض دوسال تسخیر کرد. درحالیکه ژاپن بمدت نیم قرن در فکر تسخیر کره و چین بود. آیا از سال 1989نقش اروپا در راه مبارزه برای تسلط برجهان تغییر یافته است؟ تاامروز مدرکی دال براین مدعا یافت نشده است. مهمترین جنگهای دهه اخیر- جنگ خلیج ، جنگهای بالکان، بحران در خاورمیانه و درگیریهادر منطقه قفقاز- بحرانهایی هستند که یا در داخل اروپا ویا درگرداگرد آن بوقوع پیوسته اند. تاجایی که در این بحرانها نفت نقش بازی کند مربوط می شود به عدم وابستگی استراتژیک ویا وابستگی اروپا به مواد خام و تامین انرژی. علاوه براین قابل توجه است که در مناطق خارج از محدوده جنگی اروپا، نیروهای خارجی که دخالت نظامی میکنند روسیه و چین نیستند بلکه درکنار امریکا این اروپای غربی است که بطور مثال درافغانستان و یا آفریقا حضور نظامی دارد. باید قبول کرد که اگرچه نقش اصلی اروپا در شبکه بحرانهای امپریالیستی طی قرن بیستم بیش از حد به طول انجامید اما دلیلی برای ادامه این وضع در دوره جدید وجود ندارد. طی سالهای گذشته در محافل بورژوازی بحث برسر انتقال مرکز اقتصاد جهان از اقیانوس آتلانتیک به پاسیفیک در جریان است. شایعات امریکا در مورد چین تحت عنوان رقیب خطرناک بر چنین نگرشی استوار است. ما چنین نگرشی نداریم. قصد ما تبلیغ برای این قرن نیست . ما عقیده داریم که این دیدگاه را بورژوازی خود باور دارد ویا مایل است بدون قید وشرط آنرا باورکند. با توجه به رکود اقتصادی اروپا و بویژه آلمان و برمبنای رکود اقتصادی ده ساله ژاپن، بورژوازی نیازمند به داشتن چشم انداز ویا بازار جدید غول پیکری است تا بتواند بطور موقتی سرمایه داری در حال احتضارجهانی را به تحرک در آورد. ولی این چشم انداز توهمی بیش نیست ، اگر واقعی بود می توانست بطور دراز مدت رابطه نیروهای امپریالیستی را به نفع چین تغییر دهد. براستی چه اتفاقی در طی سالهای اخیر رخ داده است؟ چین با بهره گیری از جنگ رقابتگرایانه بیرحمی که بین کشورهای صنعتی برسر تسخیر بازار ناامیدکننده و اشباع شده جهانی جاریست، مترصد است با بهره گیری از نیروی کار ارزان و منظم وبدون رقیب، حجم زیادی از سرمایه خارجی را بسمت خود جلب نماید. این روند نمی تواند به صنعتی شدن مدرن و تغییرات کلی در اقتصاد چین منجر شود و همانند دیگر کشورهای آسیا و امریکای لاتین باعث بوجود آمدن جزایر صنعنی مدرنی خواهد شد که فقط در مورد کشورهای نسبتاً کوچکی مانند تایوان و یا کره جنوبی می تواند صدق کند. از آنجایی که چین کشوری است پهناور، مساحتی که زیر پوشش صنعتی شدن مدرن قرار میگیرد بسیارعظیم است. این امر برای سرمایه داری در حال اضمحلال اسرار آمیز و سوال برانگیز است. وابستگی یک جانبه چین به بازارهای جهانی و سرمایه گذاری های خارجی، عدم امکانات مالی و صنعتی اش می تواند بطور سریعی این کشور را به منطقه خطرناکی مبدل سازد ودراین صورت همانطوری که بحران اخیر آسیا نشان داد بلافاصله سرمایه های خارجی جمع آوری شده وبه مناطق امن اروپا انتقال داده خواهند شد. امریکا و اروپا در مقایسه با چین مناطق با ثبات تری برای سرمایه داری محسوب می شوند. علت مسدود ماندن روند صنعتی شدن چین به دلیل قرار گرفتن سرمایه داری در فاز گندیدگی خود وهمچنین قانون نابرابر رشد سرمایه داری می باشد. این قانون که قبل از جنگ جهانی اول توسط مارکسیست ها فرموله شده، قصدش توضیح این پدیده بود که چرا کشورهایی مانند آلمان و امریکا که پروسه صنعتی شدنشان دیرتراز انگلستان آغاز شد، سریع تر و پرقدرت تراز انگلستان پیش رفتند، بطوری که این دوکشور توانستند قبل از جنگ جهانی اول، انگلستان را پشت سربگذارند.